محمد خزائلى
170
شرح بوستان ( فارسى )
به دنيا توانى كه عقبى خرى * بخر ، جان من ، ورنه حسرت برى ( 1 ) چنان خورد و بخشيد كاهل نظر ، * نديدند از آن عين ( 2 ) با او اثر به آزادمردى ستودش كسى ، * كه در راه حق سعى كردى بسى جوابش نگر تا چه مردانه گفت : * كه چندين ستايش چه گويى به خفت همى گفت سر در گريبان خجل ، * چه كردم كه بر آن توان بست دل ؟ اميدى كه دارم به فضل خداست * كه بر سعى خود تكيه كردن ( 3 ) خطاست ( 4 ) طريقت همين است كاهل يقين ، * نكوكار بودند و تقصير بين ( 5 ) مشايخ همه شب دعا خواندهاند * سحرگاه سجاده افشاندهاند مقامات مردان به مردى شنو * نه از سعدى ، از « سهروردى » ( 6 ) شنو حكايت ( 5 ) [ مرا شيخ داناى مرشد شهاب . . . . ] مرا شيخ داناى مرشد شهاب ، * دو اندرز فرمود بر روى ( 7 ) آب : يكى آنكه در جمع ، بدبين مباش * دوم آنكه در نفس ، خودبين مباش شنيدم كه بگريستى شيخ ، زار * چو برخواندى آيات اصحاب نار ( 8 )